تبليغاتX
وزیر راه و ترابری گفت : افزایش ضریب امنیت پرواز در ایران از این پس خرید هواپیماهای گوگولف به جای توپولف ******* تا پایان امسال اجرایی می شود:کارت سهمیه بندی اورانیوم غنی شده ******** در پی ورود احمدی نژاد به مشهد کبوتران حرم رضوی از خوردن گندم امتناع کردند
قهقهه
یکشنبه 3 آبان1388
وقتی مرتض ماما شد

در یکی از خیابون های شهرمون در حال پیاده روی بودم که یهو خانومی رو دیدم که با شکمی به اندازه ی بشکه ی نفت داشت از کنار من عبور می کرد. در همین گیر و دار بود که صدای جیغ های پشت سرم منو به سمت خودش کشوند، نیگا کردم دیدم همون خانومس که داره می ترکه از درد! پاهاشو به حالت ضربدری نگه داشته بود و صورتش حسابی قرمز شده بود. اول فکر کردم دستشویی داره ولی بعد فهمیدم که یارو داره می زاد! فوری یه ماشین گرفتم و خانومه رو سوار کردم و با خودم بردم بیمارستان، وقتی رسیدیم بعد از کلی سوال و جواب که تو کی هستی و این خانوم کیه و بچه مال کیه و پدر این بچه کجاست و خلاصه از این قبیل حرفا تمام دکترها گفتن ما این خانوم رو عمل نمی کنیم. به خودم گفتم مرتضی باید خودتو نشون بدی دیگه وقتشه . آخه می دونید چیه خواهر من ماماست یعنی کارش اینه که بچه رو به شگل پاستوریزه و هموژنیزه به دنیا بیاره خوب اون موقع که دانشجو بود من از سر کنجکاوی کتاباشو مطالعه می کردم! (بر فکر بد لعنت) خلاصه یه چیزایی البته تئوری بلد بودم ... اتاق عمل رو آماده کردم و خوب کفشو آب و جارو کردم و عطر و ادکلن زدم! بیمار رو به شکلی که توی کتاب دیده بودم روی تخت گذاشتم و دستکش هامو دستم کردم و پوزه بند هم بستم. وقتی توی آیینه خودمو دیدم هی قربون صدقه خودم رفتم که وای پسر چقدر دکتری بهت میاد بخ خصوص مامایی! بعد از بیهوش کردن زائو با بوی جوراب رفتم سراغ بچه. لنگای بچه زده بود بیرون با دستام محکم به سمت خودم کشیدمشون ولی لا مذهب بیرون نمیود که، مجبور شدم پاهامو بذار روی تخت و با فشار بیشتری بکشم خلاصه بعد از کلی زور زدن بالاخره بچه رو تا کمر آوردم بیرون. بیچاره لنگاش دراز شده بود از بس کشیده بودمشون! به کمرش یه کم مایع ظرفشویی زدم تا لیز بخوره بیاد بیرون و موفق هم شدم فقط وقتی رسید به سرش کلی کف کرده بود که با آستینم پاکش کردم!!! بچه پسر بود اما علائم مردانگی رو در او مشاهده نمی کردم! طبق دستورالعمل بچه رو از پاهاش آویزون کردم به اینجا که رسیدم یادم رفت باید چیکار می کردم که بچه گریه بکنه گفتم روش های مختلف رو آزمایش می کنیم بالاخره یکیش جواب میده! اول دست کردم تو چشاش دیدم نه جواب نداد! دماغشو ده دقیقه نگه داشتم ولی بازم نشد! گفتم خدایا کمک کن این بچه رو فرستادی تو این دنیا اما کاتالوگشو نفرستادی لا اقل یه راهنمایی، تقلبی چیزی برسون! بعد از کلی دعا و التماس و ضربه به نقاط مختلف بدن نوزاد بالاخره یادم نیست کجاشو زدم که دیدم صداش در اومد. بچه رو گذاشتم تو طشت و حسابی با تاید و وایتکس شستمش تا مثل ماه سفید شد. مادر بچه رو هم صدا زدم و بیدارش کردم اولاش یه کم گیچ بود ولی یه کم که گذشت به خودش اومد دید بچه دست منه و شکمش دیگه باد کرده نیست! وقتی فهمید من چه کار بزرگی رو انجام دادم کلی ازم تشکر کرد. بادی به غبغب انداختم و با مادر و نوزاد از در اتاق عمل بیرون اومدم و در مقابل چشمان حیرت زده پرستاران و پزشکان بیمارستان رو ترک کردم.

برگرفته از کتاب : روش های نوین استخراج بچه - نوشته ی داش مرتض گیگیلوف
ادامه مطلب
نوشته شده توسط داش مرتض در 23:53 | نظرات شما| لینک به این مطلب
چهارشنبه 28 مرداد1388
سربازی

این متن رو تقدیم می کنم به تمام جوون هایی که مثل خودم باید اول شهریور برن سربازی . افتادم نیروی انتظامی چالوس یعنی تا آبان نیستم اگه بعد از آموزشی به شهر خودم برگشتم دوباره میام و می نویسم فقط منو فراموش نکنین ... وقتی برگشتم خبرتون می کنم.

پس از ورود به پادگان با چهره هایی روبرو شدیم که تا حالا تو تونل وحشت هم ندیده بودیم.ابروهای گره خورده،چشم ها یه کاسه خون. بهمون گفتن همه به خط ما هم به خط شدیم.یارو با فریاد گفت : اینجا پادگانه خونه ی خاله نیست قانون خودشو داره قانونش منم، رو راست بگم دهن همتون سرویسه اینو که گفت دو سه نفر زیر پاشون خیس شد!! پشت شلوار بعضیا هم آویزون شد و یه بوی بد فضا رو عطرآگین کرد!! من خیالم راحت بود چون مای بی بی چیک چیک داشتم و مثل یه مرد سرم رو بالا گرفتم!!! بعد از اتمام مراحل زهر چشم گیران به غذاخوری فرستاده شدیم. به به چه غذاهایی قیمه با گوشتی که هنوز پشم گوسفند روش بود به همراه غذای دیگه ای به اسم شامی که همه چی توش بود به غیر از گوشت و وقتی به دیوار می زدیش دیوار رو سوراخ می کرد.بعد از صرف شام ساعت نه خاموشی دادن که مثلا ما بخوابیم، چشمتون روز بد نبینه دماغتون بوی بد نشنوه و گوشتون صدای بد. یکی مثل خرس داشت خرناس می کشید تازه داشتیم به صدای خرناسش عادت می کردیم که یه بو در حد گاز خردل همه مون رو به سرفه انداخت هر چند با خوردن اون غذا رها کردن این بو کاملا منطقی به نظر می رسید بالاخره دماغمون به اون بو هم عادت کرد کم کم چشمامون داشت گرم خواب می شد که ریختن تو اتاق و جیغ و داد که پاشن همه ظرف یه دقیقه خبردار و ... سرهنگ که قیافه اش یه "ته هنگ" (انتهای هنگ) هم نمی خورد اومد داخل نفر اول جوراب شو کرده بود تو دستاش،اون یکی شلوارشو برعکس پوشیده بود،دکمه ی یکی بالا پایین بود و آخری هم کفشاشو برعکس پاش کرده بود. سرهنگ هم عصبانی شد و ضمن درج سه روز اضافه خدمت دستور شستشوی دستشویی های پادگان رو اعلام کرد.سر صبح وقتی که هنوز خروس ها هم خواب بودن ما رفتیم به سمت محل عملیات، با اینکه هوا تاریک بود و چشم چشم رو نمی دید از صد متری فهمیدیم محل کجاست. طبق بررسی های ما اونجا حدود یکسال بود که شسته نشده بود. نامردا تپه گذاشته بودن یه آب نریخته بودن!!! گلوی تمام کاسه توالت ها هم که گرفته بود خلاصه با ماسک های مخصوص این عملیات رو با موفقیت پشت سر گذاشتیم. فردا صبح وقتی سرهنگ ما رو دید چشماش داشت از تعجب می ترکید ولی کمی که آروم شد یه لبخند تحویلمون داد و سر مراسم صبحگاه مارو صدا زد و به ما مدال شجاعت داد و از ما حسابی تقدیر کرد و ما رو به به عنوان مدیر بخش بهداشت (همون مستراح شور خودمون منتهی با یه اسم با کلاس ) منسوب کرد. نمی دونین اونجا چه خبر بود که، تیمسار ها، افسر ها سرهنگ ها، سرگرد ها همه التماس دعا داشتن! چپ و راست به ما شلیک می کردن ذارت ذورت بام ذرت ..... بعد از اتمام دوره ی نه چندان مقدس سربازی به ما 30 درصد جانبازی هم دادن! چون حس بویایی مون رو به کلی از دست داده بودیم. بالاخره پس از هجده ماه تحمل دژخیمان رفتم که بهم کارت پایان خدمت بدن وقتی کارت رو دادن دستم دیدم خیلی برام آشناس به یارو گفتم حاجی من چند تا از اینا خونه دارم نمی خوام بذار به بقیه هم برسه!!!

این متن رو با شعر طنزی درباره ی سربازی به پایان می رسونم و شما دوستای دوست داشتنیم رو به خدای بزرگ می سپارم تا دوباره برگردم و ببینمتون.

 

به سربازی روم با کوله پوشتی --- به دستم داده اند یک نان خشکی

به سربازی روم بارم تفنگ است --- اضافه برتفنگ بیل و کلنگ است

به خط کردن تراشیدم سرم را --- لباس ارتشی کردن تنم را

لباس ارتشی رنگ زمین است --- سزای هر جوان آخر همین است

نگو دژخیم بگو گرگ بیابان --- نگو زندان بگو زندان ماران

الهی خیر نبینی سر گروهبان --- که امشب تو مرا کردی نگهبان

سر پستم رسیدم خوابم آمد --- محبت های مادر یادم آمد

غم مادر مرا دیوانه کرده --- کبوتر در عجبشیر لانه کرده

نوشتم نامه ای با برگ چایی --- کلاغ پر میروم مادر کجایی؟

نوشتم نامه ای با برگ زیتون --- فراموشم نکن ای یار شیطون

نوشتم نامه ای با برگ انگور --- جدا گشتم دو سال از خانه ام دور

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط داش مرتض در 22:40 | نظرات شما| لینک به این مطلب
جمعه 9 مرداد1388
گاوهای ناکام

هنوز مردم از مرگ نا بهنگام گاو ناکام، گوساله ی جوان "بنیانا" نخستین گوساله شبیه‌سازی شده در ایران کمر راست نکرده بودند که خبر مرگ " تأمینا "جامعه ی پزشکی فتوکپی ایران را در بهت و ماتم فرو برد(چون موسسه رویان این گوساله را با کمک تامین اجتماعی شبیه سازی کرده بود نام آن را تأمینا گذاشتند).در ادامه بخشی از زندگی نامه و وصیت نامه ایشان را می خوانیم :

زندگینامه تأمینا:

تأمینا در روز 5 مرداد سال 88 دیده به جهان گشود. وی از آنجا که به وسیله تکثیر سلو‌ل‌های بنیادی پا به این جهان گذاشته بود، از همان قبل تولد، بی پدر مادر (زیر بوته سابق ) بود. تأمینا تحصیلات ابتدایی خود را در دبستان ICU به اتمام رساند. بعدها برای طی کمالات به CCU رفت و در آنجا نزد دانشمندانی چون دکتر نصراصفهانی مدارج علمی خود را تکمیل کرد. تأمینا که قادر بود به پنج زبان زنده دنیا «ما، ما» کند، اندکی بعد به زادگاه خود ICU بازگشت اما متاثر از عوامل محیطی، دچار عفونت شد و جان به جان آفرین تسلیم كرد.

تأمینا در بخشی از وصیت‌نامه خود آورده است: «ما گوساله‌ها همگی یک روز گاو می‌شویم و شیر می‌دهیم. آدم‌ها از شیر ما می‌خورند،‌بعد نامردی کرده،‌ سر ما را می‌برند. پیام من به همه گوساله‌ها این است که مبادا فریب گوساله سامری را بخورید. به شما توصیه می‌کنم هنگام خوردن علف، ‌مواظب باشید علف هرز نخورید و وقتی می‌خواهید از خیابان رد شوید اول این طرف را نگاه کنید، بعد آن طرف را، نه اینکه سرتان را عین گاو بیندازید پایین و بروید.

پس از این دو ضایعه موسسه رویان با همکاری وزارت کشاورزی تصمیم به تولید گوساله ی دیگری با نام "کشاوریا" گرفت. این گوساله در نیمه اول سال شمسی آینده وارد قصابی های تهران می شود.

بازتاب مرگ تأمینا در میان سیاسیون کشور:
محمد خاتمی: تنها راه زنده نگه‌داشتن "کشاوریا" برگزاری رفراندم، ‌تحت نظارت مجمع تشخیص‌ است.
مهدی کروبی: حتی اگر "کشاوریا" هم به دیار فانی برود، باز مردم در صحنه هستند.
فائزه هاشمی: انقلاب رفته بودم،‌ ساندویچ مغز گوساله بخورم دیدم شلوغه چی شده!

حسین شریعتمداری: تأمینا هم احتمالا در کودتای مخملین نقش داشت؛ فقط محل ماموریت وی فرق می‌کرد!!

هاشمی‌رفسنجانی: صدا و سیما باید به بازماندگان تأمینا تریبون بدهد تا بتوانند در فضایی آزاد حرف‌شان را بزنند.در ضمن گوساله های سیاسی دستگیر شده نیز باید آزاد شوند!!!

میرحسین موسوی: اینکه خبر مرگ تأمینا را 4 روز دیرتر اعلام کردند، نشان دهنده وجود یک توطئه است.من فریب این صحنه‌سازی خطرناک را نمی‌خورم.من برای "کشاوریا" احساس خطر می کنم.

محمود احمدی نژاد : به امید خدا یکی بهترشو می سازیم چون ایرانی می خواهد و می تواند.

ابطحی: چرا من را گرفتید، بروید خاتمی را بگیرید!

شیرین عبادی: در مراتع ایران، دوشیدن شیر از پستان گاو باید زیر نظر شورای امنیت سازمان ملل باشد.
علی لاریجانی: در مرگ تأمینا که باعث ابتهاج روح مردم شد، در نقطه اپتیمم باید یکی به نعل زد یکی به میخ.
عزیز محمدی: اگر گوساله‌ها، ابروی خود را برداشته یا ماتیک بزنند، از خوردن چمن ورزشگاه آزادی تا 2 سال محروم می‌شوند!

مصاحبه منتشر نشده تأمینا در بیمارستان لحظاتی قبل از مرگ به نقل از شلغم نیوز
سلام تأمینا، خوبی؟
خوبم به مرحمت شما.
از اینجا که راضی هستی؟
راضی‌ام. بیرون بیایم احتمال دارد ماشین بزند زیرم کند، اینجا ولی پزشکان مراقبم هستند!! خرج دوا درمانم هم با دکترهاست.
از مریضی‌ات بگو، بهتر شدی؟
هنوز یه مقدار کسالت دارم.
چه تقاضایی از دکترها داری؟
خواهش من از دکترها این است که یک کم خوش‌خط‌تر بنویسند. این نسخه را بردن داروخانه، داروخانه

هیچی سر در نیاورده!!  در ضمن یه سئوال دارم شما می دونید مادر پدر من کجان هنوز نیومدن ملاقاتم!

آقا به اون دست نزن میگم نزن ...... بی....................بببببببببببببببببببببببببب (ایست قلبی)

(اینها آخرین مکالمات تامینای عزیز قبل از مرگ مشکوکش است که از جعبه ی سیاه پیدا شده در توالت بیمارستان به دست آمده بود)

با تشکر از مشت حسن که در ترجمه مصاحبه ما را یاری کردند.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط داش مرتض در 16:39 | نظرات شما| لینک به این مطلب
جمعه 2 مرداد1388
داوری به سبک ایرانی

شیر سماور اگزوز خاور تو .... داور ، توپ تانک فشفشه داور ما ..... اگه شما هم به ورزشگاه رفته باشید این شعار ها رو حتما شنیدید البته اگر دقت کنید گاهی از بین حرف های گزارشگر تلویزیون هم می تونید بشنوید هر چند که اون بنده ی خدا هم تمام سعیشو می کنه و الکی داد و بیداد می کنه و قیل و قال راه میندازه تا کسی نشنوه ولی خوب دیگه ... بله اینا شعارهایی هستن که گلاب به روتون گاهی،نه همیشه ها،بعضی وقتا اون نه همه فقط برخی از تماشاگرنماهای نسبتا محترم نثار قشر مظلوم اما گاهی پررو داوران می کنن.داور بیچاره هم هزار تا رنگ عوض می کنه اول بازی صورتیه بعد کم کم زرد می شه و می ره به سمت سفید تا دیگه آخرای بازی به بنفش و در نهایت به رنگ مشکی که رنگ عشق هست می رسه!!! با یکی از همین برخی تماشاگرنماها که تعدادشون تو ورزشگاههای ما خیلی کمه ولی نمی دونم چرا وقتی شعار می دن صدا از تمام استادیوم میاد و انگار که زمین لزره شده، حرف می زدم می گفت : ببین ما جوونا هیچ سرگرمی درست و حسابی ای که نداریم میایم اینجا فوتبال ببینیم، این بازیکنای مفت خور که بازی نمی کنن داورم که کلا از داوری هیچی نمی فهمه ، نه جون من تو رو خدا نیگا کن وزنش از خرس قطبی هم بیشتر با هر صحنه دویست متر فاصله داره حالا شما بگو ما این هیجانمون رو، این انرژی مون رو کجا و چه طوری خالی کنیم!؟! پیش خودم گفتم راست می گه، حق داره به خدا بازیکنی که به جای اینکه فکر فوتبال باشه فکر سیخ کردن موهاشو و ضخامت ابروهاش باشه حقشه فحش بخوره اما خوب این داور بدبخت که هر بازی چندرغاز پول می گیره دیگه چه گناهی کرده!؟ اما خوب نه وقتی اشتباهاتش از تعداد انگشتای دست و پا تجاوز کنه باید فحش بخوره. اما این شعارها که حواسشو بیشتر پرت می کنه اصلا می دونید چیه تقصیر این فدراسیون فوتباله با این کلاس های داوریش توش درباره ی همه چیر حرف می زنن الا شعارهای اونجوری یا شایدم اینجوری! اصلا باید یه واحد درسی برای داورها بذارن به نام "فحشولوژی" یه سی دی مملو از فحش های با پدر و مادر بدن به داورها که روزی چند ساعت گوش کنن تا نسبت بهشون سرّ (بی حس) بشن بعد به بررسی عبارات مربوطه بپردازن تا وقتی مثلا تماشاگرنماها شعار حماسی "توپ تانک فشفشه" رو سر می دن داور بفهمه که یه پنالتی به نفع تیم میزبان نگرفته یا مفهوم شعار شیر سماور اگزوز خاور الی آخر اینه که داور باید به صحنه ها نزدیکتر باشه و دقت بیشتری کنه تا یه وقت خدایی نکرده تبانی به نظر نیاد!!! تازه این قضایا مال توی ورزشگاهه کابوس داورها وقتی شروع می شه که تو برنامه ی نود عادل فردوسی پور تمام پته مته شونو می ریزه رو آب و هر چی اشتباه ریز و درشت کردن میاره جلوی چشم شون بعدم زنگ می زنه بهشون اگه بر ندارن ضایع می شن اگرم بردارن ضایع می شن.حالا به نظر شما داوری که تو ورزشگاه فحش می خوره تو تلویزیون ضایع می شه سر آخر هم یه پول بخور و نمیر گیرش میاد حق داره از تیم ها پول بگیره تا به نفعشون سوت بزنه یا نه!؟!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط داش مرتض در 11:30 | نظرات شما| لینک به این مطلب